السلطان يا ابالحسن....
نمیدونم چرا نصف پیوندهای من وبلاگشونو به روز نمیکنن،كم كم منم از كار كردن تو وبم دلسرد ميشم
واقعيتش برا هر كاري بايس حس داشته باشي منم چند وقتي هست كه حس وبلاگ نويسيم افول كرده اصلا يه مدتي هست كه يه جوري شدم
آهان....
تا يادم نرفته اينم بگم كه من دوره ي كارشناسيم رو تموم كردم،ولي نميدونم چرا خوشحال نيستم.
خيليا جشن فارغ التحصيلي ميگيرن،ولي من به جاي جشن ،ماتم گرفتم ،دليلشو نميدونم،حالا هم منتظر تسويه دانشگاه هستم تا مقدمات خدمت مقدس سربازي رو فراهم كنم.
البته به قول دوستم
ليسانس شدن چه آسان***آدم شدن چه دشوار
واما اصل مطلب....
مطلبي كه باعث شد دست به قلم شوم و چند خط بنويسم اين بود:
امشب رفته بودم هيئت،اونجا متوجه شدم كه گروهي از بچه هاي هيئت رفتن مشهد و گروهي هم فردا عازمند،نميدونم چي شد كه دلم گرفت،و تو دلم اينو گفتم
يا امام رضا پس من چي؟؟؟؟
يا ابالحسن،دلباخته هم دوست داشت شب شام غريبان تو صحنت برات شمع روشن كنه،اما انگار قراره تو اون محفل "غير" حضور نداشته باشه....
باشه آقا،ماهم با دوريت ميسازيم،اما امشب با نگاه كردن به اون زوارهايي كه قرار بود فردا عازم شوند اين شعر رو زمزمه كردم
آقـــا دلم تنگه برات قربــــــون اون صحن وسرات