نجواي عاشقانه
الهی! با این که فقر، ایمان مرا مندرس، و موریانه شک، استخوان های اعتقاد مرا پوک کرده است، امّا هنوز قلبم دست نخورده است و برای تو می تپد.
الهی! تقلید کردم که عاشق شوم، نتوانستم؛ آن را به قلبم تلقین نما.
الهی! عطرِ نامت را که بر آسمان جاری می نمایم، تمامِ ستارگان، برای سر کشیدن چشمانم طلوع می کنند.
الهی! با بال هایی بسته، سال هاست در تنهایی مرطوب و مردابی خویش فرو رفته ام؛ بندِ بال هایم را بگشا و مگذار آسمان ـ این جریان آبی رنگ ـ در بال هایم متوقف شود.
الهی! جز فقر، چیزی در بساط ما نیست؛ دست نیازمان را از سفره کرامتت خالی برمگردان.
الهی! مرا آن گونه بسوزان که تا همیشه، زمزمه سوختنم در خاطر باد بماند و مرا از نو برویان که رگ و ریشه ام، تا همیشه در باران به دنبال گم کرده خویش بدود.
الهی! زخمِ زبان خورده ام، امّا به زمین نخورده ام؛ روی ایمان خویش ایستاده ام، مرا در ایمان سرشارِ خویش شناور کن و زخم هایم را التیام بخش
الهی! بیزارم از رؤیاهای سرابی
تو را می خواهم که حقیقت مطلقی و روشن ترین نور نمای نجوا و نیایشِ نیمه شب های عاشقان.
الهی! خدایان خفته در وجودم را خاکستر کن و «من»های دروغین و چرکین را از من بگیر و خود را به جای «من» بگذار و مرا سرشار از روشنایی اطراف کن.
الهی! مرا که محدود به حضور خود هستم و مجبور به وجود خویش، از خود جدا کن و در بی نهایت مهرت رها کن.
الهی! اراده کن تا با اختیار به خاک افتم و اشاره کن تا ستاره وار، با تمام سال های نوری ام به آتش مهر تو ملحق شوم.


