نجواي عاشقانه

الهی! با این که فقر، ایمان مرا مندرس، و موریانه شک، استخوان های اعتقاد مرا پوک کرده است، امّا هنوز قلبم دست نخورده است و برای تو می تپد.

الهی! تقلید کردم که عاشق شوم، نتوانستم؛ آن را به قلبم تلقین نما.

الهی! عطرِ نامت را که بر آسمان جاری می نمایم، تمامِ ستارگان، برای سر کشیدن چشمانم طلوع می کنند.

الهی! با بال هایی بسته، سال هاست در تنهایی مرطوب و مردابی خویش فرو رفته ام؛ بندِ بال هایم را بگشا و مگذار آسمان ـ این جریان آبی رنگ ـ در بال هایم متوقف شود.

الهی! جز فقر، چیزی در بساط ما نیست؛ دست نیازمان را از سفره کرامتت خالی برمگردان.

الهی! مرا آن گونه بسوزان که تا همیشه، زمزمه سوختنم در خاطر باد بماند و مرا از نو برویان که رگ و ریشه ام، تا همیشه در باران به دنبال گم کرده خویش بدود.

الهی! زخمِ زبان خورده ام، امّا به زمین نخورده ام؛ روی ایمان خویش ایستاده ام، مرا در ایمان سرشارِ خویش شناور کن و زخم هایم را التیام بخش

الهی! بیزارم از رؤیاهای سرابی

تو را می خواهم که حقیقت مطلقی و روشن ترین نور نمای نجوا و نیایشِ نیمه شب های عاشقان.

الهی! خدایان خفته در وجودم را خاکستر کن و «من»های دروغین و چرکین را از من بگیر و خود را به جای «من» بگذار و مرا سرشار از روشنایی اطراف کن.

الهی! مرا که محدود به حضور خود هستم و مجبور به وجود خویش، از خود جدا کن و در بی نهایت مهرت رها کن.

الهی! اراده کن تا با اختیار به خاک افتم و اشاره کن تا ستاره وار، با تمام سال های نوری ام به آتش مهر تو ملحق شوم.

متن عاشقانه

 

بهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.com

 بهاربيست                   www.bahar-20.com

یکی يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

 آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام».

  بهاربيست                   www.bahar-20.com

 يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

هم خيلي تنهام».

  بهاربيست                   www.bahar-20.com

يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

 بهاربيست                   www.bahar-20.com 

يه روز  تو نامه‌ش

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

 من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام».

 بهاربيست                   www.bahar-20.com 

یه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام».

  بهاربيست                   www.bahar-20.com

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی

 خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که

نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام

 

بهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.com

 بهاربيست                   www.bahar-20.com

خون دل

امشب شب شام غریبان رسول الله و امام حسن(ع)بود. و منم طبق عادت رفته بودم هیئت،ميان كلام اين رو هم عرض كنم كه يكي از عرفا سفارش كردن كه نزارين هيچ عمل خيرتون به عادت تبديل شود چون در اونصورت اثرش از بين مي رود.

منم طبق عادت رفتم هيئت،اما امشب يه چيزي برام مشخص شد.اونم اينكه اهلبيت خيلي مظلومند،و اين مظلوميتشون بيشتر از جانب افراد به ظاهر طرفدارشون هست تا دشمنان وقت

آخه از كجاش بگم....؟

سيدالشهدا تو گودي قتلگاه شهيد نشد كه برا آخوندا روضه دربياد،يا براي مداحان جلسه اي ۲۰۰ هزار تومان كسب در آمد بشه....

معاذالله

بزرگ فلسفه قتل شاه دين اين است***كه مرگ سرخ به از زندگي ننگين است

 

حالا طرف مياد برا  خودش به اسم اباعبدالله از مسئول منافق و دوروي شهر تقدير ميكنه و اونو نوكر اهلبيت معرفي ميكنه

داداش من، چرا اين كارو ميكني؟اگرم ميكني چرا پاي اباعبدلله رو وسط ميكشي؟

اين آقا دو ماه پيش در يكي از برنامه هاي عاشورايي رو تخته كرد.

چرا؟

چون ازش اجازه نگرفته بودن

فدات شم ابي عبدلله، كه چقدر ما مظلومت كرديم

قربون اشكات برم مهدي فاطمه

شريعتي مرحوم عجب جمله اي گفته

حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود

آقاي مداح، تشنه ي لبيك بود

آقاي مسئول، تشنه ي لبيك بود

آقاي خطيب و سخنران، تشنه ي لبيك بود

حسينيها، تشنه ي لبيك بود

 

افسوس كه به جاي افكارش زخم هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين دردش را بي آبي جلوه نمودند

افسوس

افسوس

افسوس 

السلطان يا ابالحسن....

باسلام به خدمت همه دوستان

نمیدونم چرا نصف پیوندهای من وبلاگشونو به روز نمیکنن،كم كم منم از كار كردن تو وبم دلسرد ميشم

واقعيتش برا هر كاري بايس حس داشته باشي منم چند وقتي هست كه حس وبلاگ نويسيم افول كرده اصلا يه مدتي هست كه يه جوري شدم

آهان....

تا يادم نرفته اينم بگم كه من دوره ي كارشناسيم رو تموم كردم،ولي نميدونم چرا خوشحال نيستم.

خيليا جشن فارغ التحصيلي ميگيرن،ولي من به جاي جشن ،ماتم گرفتم ،دليلشو نميدونم،حالا هم منتظر تسويه دانشگاه هستم تا مقدمات خدمت مقدس سربازي رو فراهم كنم.

البته به قول دوستم

ليسانس شدن چه آسان***آدم شدن چه دشوار

واما اصل مطلب....

مطلبي كه باعث شد دست به قلم شوم و چند خط بنويسم اين بود:

امشب رفته بودم هيئت،اونجا متوجه شدم كه گروهي از بچه هاي هيئت رفتن مشهد و گروهي هم فردا عازمند،نميدونم چي شد كه دلم گرفت،و تو دلم اينو گفتم

يا امام رضا پس من چي؟؟؟؟

يا ابالحسن،دلباخته هم دوست داشت شب شام غريبان تو صحنت برات شمع روشن كنه،اما انگار قراره تو اون محفل "غير" حضور نداشته باشه....

باشه آقا،ماهم با دوريت ميسازيم،اما امشب با نگاه كردن به اون زوارهايي كه قرار بود فردا عازم شوند اين شعر رو زمزمه كردم

آقـــا دلم تنگه برات                  قربــــــون اون صحن وسرات

 

برادر از ره پر رنج و زحمت آمده ام

به اربعین تو با اشک حسرت آمده ام

 

زآل فاطمه تشکیل هیئتی دادم

کنون برای تعزیه با اهل هیئت آمده ام

 

رقیه را دم رفتن امانتم دادی

مرا ببخش بدون امانت آمده ام

از خدا پرسیدم:
خدایا چه چیز تو را ناراحت می کند؟
فرمود:هر وقت بنده ای با من سخن می گوید، چنان به حرف های او گوش میدهم که گویی جز او بنده ی دیگری ندارم ولی ...
او چنان با من سخن می گوید که انگار من خدای همه هستم الا او
 
 
پ ن
 
خدای من،نياد اونروزي كه دلباخته بخواد.....
 
باور كن هر چي گناه و سر پيچي هست از سر جهل هست و لاغير....
 
خدايا دوست دارم مال خودت باشم،مال خود خود خودت....
 
پس،دستمو بگير....