عید مبعث

 

بخوان محمد ، بخوان بنام حی لایزال

بخوان محمد ، بخوان تا با خواندنت عالم بخواند.

بخوان محمد ، بخوان تا با خواندنت عالم بداند که خدایی هست و عدالتی هست و از آفرینش هدفی....

بخوان تا با خواندنت دین پیشینیانت کامل شود.

بخوان ....!

بخوان....!

بخوان که تو آخرین فرستاده ای واز تو و نسل تو جهان هدایت خواهد شد.

 

عید مبعث عید بزرگ اسلام بر پیروان حقیقی مبارک باد.

تلنگر

تقریبا یه ماه و چند روز مونده به ماه مبارک رمضون.

ماه خدا...

ماه خودسازی....

ماه صفا...

تو یه جمله بگم ماه عشقبازی با معشوق حقیقی...

عشقی که نهایت عشقهاست و معشوقی که حقیقت همه دلربا هاست.

اما اینو باید بیاد داشته باشیم که برا ورود به ماه مبارک و عضوشدن درگروه"خودی ها "

باید یه پسوورد داشته باشیم.

پسوورد؟؟؟؟

خودسازی در دو ماه رجب و شعبان نتیجه اش محرم و خودی شدن سر سفره ی میزبان عالم

هستیست.یا همون صدور پسوورد...

پس:

اونایی که میخوان محرم مهمونی باشن....

اونایی که میخوان شب قدرشون متفاوت با سالهای قبل باشه....

اونایی که میخوان تو لحظه افطار دستای خدا رو تو دستاشون حس کنند....

بجنبین که ماه رجب داره تموم میشه...

 یه شب جمعه از رجب بیشتر نمونده پس فرصت شمار یارا........

وعده ما محراب عبادت تو آخرین  شب جمعه ماه رجب...

یه دل نکته کوچولو:

هرعزیزی که به(اللهم انی اسئلک الامان..)رسیدو چشاش بارونی شد بیاد کویر تشنه ی 

دل ماهم باشه.                                                                 التماس دعا....

مرا با عشق او تنها گذارید

 

به چشمان پری رویان این شهر 

به صد امید می بستم نگاهی 

مگر یک تن از این نا آشنایان 

مرا بخشد به شهر عشق، راهی                 

به هر چشمی ،به امیدی که این اوست. 

نگاه بی قرارم خیره می ماند. 

یکی هم زین همه ناز آفرینان... 

امیدم را به چشمانم نمی خواند. 

غریبی بودم و گم کرده راهی 

مرا با خود به هر سویی کشاندند. 

شنیدم بارها از رهگذاران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند.

ولی من چشم امیدم نمی خفت. 

که مرغی آشیان گم گرده بودم. 

امید خسته ام از پای ننشست. 

نگاه تشنه ام در جستجو بود. 

رسیدم عاقبت آنجا که او بود. 

دو تنها  و دوسرگردان ،دو بی کس 

به خلوتگاه جان باهم نشستند. 

زبان بی زبانی را گشودند. 

سکوت جاودانی را شکستند. 

مپرسید ای سبکبالان ،مپرسید. 

که این دیوانه ی از خود بدر کیست ؟ 

چه گویم! از که گویم! با که گویم؟ 

که این دیوانه را از خود خبر نیست.

به آن لب تشنه می مانم که ناگاه 

به دریایی درافتد بیکرانه... 

لبی،از قطره آبی تر نکرده 

خورد از موج وحشی تازیانه 

مرا با عشق او تنها گذارید.

مرا تنها به این دریا سپارید.

اگر بودم............

اگر ماه بودم به هر کجا که بودم

سراغ تو را از خدا میگرفتم

 

وگر سنگ بودم به هر جا که بودی

سر رهگذار تو جا می گرفتم

 

اگر ماه بودی_ به صد ناز _ شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

 

و گر سنگ بودی به هر جا که بودم

مرا می شکستی......

                     مرا می شکستی......

 

دردمندم کن که بی دردی عذابم می دهد

 

در فراق روی ماهت تا سحر هو می زنم

در سراغت همچو قمری بانگ کو کو می زنم

 

قبله گاه عشق من محراب ابروهای توست

سجده دلدادگی بر آن دو ابرو می زنم

 

بر سرراهت نشستم تا ببینم روی تو

اشک ریزم وز غبار راه پستو می زنم

 

تا نگیرد کوی معشوقم دمی گرد و غبار

بر در و دیوار آن با پلک جارو می زنم

 

دلبرا در قید عشق تو اسیرم سالهاست

قایق مهجوریت با اشک پارو می زنم

 

دردمندم کن که بی دردی عذابم می دهد

ورنه من خود را ز بی تابی به آن خو می زنم

 

بس کجایی رخ نما ای مهدی صاحب زمان

تا بگیرم دامنت خود را به هر سو می زنم

 

 

خدایا چشمان منتظران ظهور را با حضور روشن فرما!

یه  قطعه شعری که  من خیلی دوسش دارم رو  میخوام اینجا براتون بزارم امیدوارم خوشتون بیاد:

 

نخستین نگاهی که ما را بهم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دل های ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و

                                              به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی!

پر از نور بودم!

همه شوق بودی!

همه شور بودم!

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!

چه خوش لحظه هایی که<<میخواهمت>>را

به شرم وخموشی نگفتیم و گفتیم!

 

دو آوای تنها وسرگشته بودیم

رها در گذرگاه هستی

به سوی هم از دورها پر گشودیم!

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم!

من و تو به سوی افق های نا آشنا پرگشودیم

من و تو ندانسته دانسته

                                  رفتیم و رفتیم و رفتیم

 

چنان شاد و خوش. گرم و پویا

که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم!

دریغا!دریغا!ندیدیم

که دستی در این آسمانها

چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست!

دریغا در آن قصه ها وغزل ها نخواندیم

که آب و گل عشق با غم سرشته ست!

بنام خدای آفریننده عشق

          بنام هستی بخش کائنات

                            بنام خدای زیبایی که زیبایی را آفرید

 

ضمن سلام به همه دوستان عزیز امیدوارم هر کجا که باشین شاد ومسرور و درپی رسیدن به عشق حقیقی باشین

مدتهای مدیدی بود که تو فکر راه اندازی یک وبلاگ برای نوشته هام بودم وبلاگی که بتونم توش مطالبی رو که دوست دارم و دلم میخواد رو بزارم حالا با تموم شدن امتحاناتم این فرصت رو پیدا کردم تا نیتم رو عملی کنم

ابتدا از خودم بگم:

یه  آقاپسر 23 ساله که همش تو جستجوی عشق گمشدش هست.ساکن شهری نزدیکای تبریز که با هیج جای دنیا عوضش نمیکنه و دانشجوی رشته شیمی کاربردی که رشتش هیچ ربطی به موضوع وبلاگش نداره

یه تقا ضا از دوستای عزیزم دارم و اونم اینه که تو اول کارم منو با نظراتتون یاری و راهنمایی کنین.

موضوع مطالب وبلاگ هم همانطور که از نامش پیداس مرتبط با مطالب عرفانی- مذهبی و همه قلم هایی که به وصال عشق حقیقی ختم میشه.

پس یاعلی